salam aziz.
matlabe jalebi bod. ye blog sakhtam biya kolly halesho bebar. albate age ba shekanje hal mikoni. hatman behem sar bezan va nazar bede . kheyli khoshhal misham
درود
خوبی ؟
اولین باره میام اینجا، دلیلش هم اینه که دیروز برای اولین با چند تا از کارهای یاسر رو گوش دادم، یکی دوتاش خیلی جالب بود، البته اسم ترانه یادم نیست ولی در مورد ایران بود، تجربه جالبی بود و به دلم نشست، ولی بقیه عشق و بگیر و ببند عامیانه بود، که به نظر من زیاد جالب نبود.
در کل امیدوارم که تو کارش موفق باشه و سعی نکنه که جاده خاکی بزنه !
بدرود
یاسین جون شرمنده ……..درسش کردم..اسم تورو زدم……مترجم…فدات منم عاشق یاسم …..تو آپ بعدی خودم دیس می کنم حسام استیپسو با علی قاف …غمت نباشه …….بازم معذرت عزیز دل برادر
دوستانی که مایلند تا لوگوی تبلیغاتی سایت یا وبلاگشون در این قسمت قرار بگیره می تونن با
ماهیانه 4000 تومان
و یا 30000 تومان به مدت نامحدود اسپانسر ما بشن
E-mail: yasin.onil@gmail.com
یک روز
در یک گوشه ی این کره خاکی
یک باغ بزرگ و قدیمی بود به اسم "ایران".
اما این باغ سال ها بود که یخ زده بود.
خورشید باغ را فراموش کرده بود و پرنده های باغ سالها بود که پرواز را از یاد برده بودند.
بدون گل های باغ شاپرک ها هم غم را ترانه می خواندند.
تا اینکه یک روز با چیزی شبیه یک معجزه یک شاخه گل "یاس" در این باغ جوانه زد.
بوی گل "یاس" که در باغ پیچید شاپرکها لبخند زدند.
پرنده ها پرواز کردند.
گل های دیگر باغ به عشق "یاس" شکفتند و باغ قصه ی ما "ایران" دوباره زنده شد.
من بر این باورم که خدا "یاس" را به باغ ما "ایران" هدیه داد.
چون شاید یک روز عطر "یاس" دوباره "خورشید" را به "ایران" بازبگرداند.
10 جواب so far ↓
shu // آوریل 29, 2008 روی 1:10 ب.ظ
salam aziz.
matlabe jalebi bod. ye blog sakhtam biya kolly halesho bebar. albate age ba shekanje hal mikoni. hatman behem sar bezan va nazar bede . kheyli khoshhal misham
ٍاحسان // آوریل 29, 2008 روی 7:51 ب.ظ
سلام دوست عزيز
در صورت تمايل به تبادل لينک، با من تماس بگيريد:
فروش بيت
http://www.hip-hop-beat.blogfa.com
iran.beat@gmail.com
سجاد // آوریل 30, 2008 روی 1:28 ق.ظ
خیلی خوشحال شدم که این وبلاگ رو پیدا کردم
منم مثل خودت از طرفدارهای یاسر هستم. کارشو قبول دارم و حمایتش می کنم. اینشالا یه روزی با هم بخونیم!
کاوه گیــــــلانی (لابدان) // می 5, 2008 روی 5:34 ق.ظ
درود
خوبی ؟
اولین باره میام اینجا، دلیلش هم اینه که دیروز برای اولین با چند تا از کارهای یاسر رو گوش دادم، یکی دوتاش خیلی جالب بود، البته اسم ترانه یادم نیست ولی در مورد ایران بود، تجربه جالبی بود و به دلم نشست، ولی بقیه عشق و بگیر و ببند عامیانه بود، که به نظر من زیاد جالب نبود.
در کل امیدوارم که تو کارش موفق باشه و سعی نکنه که جاده خاکی بزنه !
بدرود
milad // می 5, 2008 روی 7:33 ق.ظ
یاس همهی کارات قشنگه ولی گلچینشون دردو دل . زهره. به امید ایران.باید بتونیم.به دنیا خوش اومدی.هست خواهشا”بازم ازاین کارا بکن.
bily // می 6, 2008 روی 7:18 ق.ظ
یاسین جون شرمنده ……..درسش کردم..اسم تورو زدم……مترجم…فدات منم عاشق یاسم …..تو آپ بعدی خودم دیس می کنم حسام استیپسو با علی قاف …غمت نباشه …….بازم معذرت عزیز دل برادر
نگین بختیاری // می 6, 2008 روی 5:45 ب.ظ
سلام … یاس عزیز موفق باشی …
هامون زده دست ها را رعب شب
لوا گرفته به رنگ آزاد دوست
می دود در ملجاء ئی که نیست جز گلگون پوست
به او دشنه می زنند
زنهار نمی دهد به او فریاد
او که سیمین است قلبش…. او که در جست و جوی آبروست
به مغاک می افتد چهره اش
در آبی می بیند …… در آبی می بیند از کابوس
آن سان که زنده می شود روحش در پیچک و فانوس
دید در آب چهره اش و خواند
آن که جان داد برای دوست ….. آن اوست
آن که خوابید در رویای دوست …. آن آرزوست
آن که هامون شد در نجوای دوست
آن جوانیست …. آن دوستیست …. آن آرزوست .
با تشکر … نگین بختیاری …
نگین بختیاری // می 6, 2008 روی 5:48 ب.ظ
نه گریه و نه صدای عندلیب
در دنیای فریب
آنکس که زندگی می شد برایش غریب
آن کس من بودم.
آن کس که فریاد می زد سنگ
آن کس که فریاد می زد ای رفیق
در دنیای بی رفیق
آن کس من بودم.
قصه ی من از درد سنگ بود
حکایتم از دمیدن نفس هنگامی که
به بوسه ی دار می رفت بود
شکایتم از سنگ نبود
شکایتم از بن بست جرثقیل و طناب نبود
غایتم در دستان خون آلود انسان بود
انسانی که به گفته ی خدا اشرف مخلوقات بود
او که می گفت خداوند را سرنوشت مرگ بود
آن کس من بودم
و آن که می گفت قضاوت چیست که من بمیرم یا بمانم
آن انسان … همان کس بود که خدا برایش یک رنگ بود.
و من و ما رفتیم چه گناهگار و چه بی گناه بر طناب بی دردسر
بر سنگ ناصبور … من و ما رفتیم
صداقت یکی بود یکی نبود … زیر گنبد کبود … تنها در یک نقطه کم
بود و آن خدا بود … خداوند در قلب آن انسان کم بود …
و من و ما رفتیم چه گناهگار و چه بی گناه بر طناب بی دردسر
بر سنگ ناصبور … من و ما رفتیم
گریست جرثقیل که زنده دلانی رفتند … هنگامی که کبوتر
بر شانه ی جوانی نشست جوان رفت و کبوتر بی شانه می گشت
دنبال لانه .. بی دانه … آن چه دید کبوتر یک پیمانه ی لبریز بر هوا
آن چه چرخ می زد در اکسیژنی بی صدا … آن وجود نشسته بر
صلیب در ابرها … پرواز چه آسان شد …آخرین جمله ی
زنده دلان بود … ای خدا … هنگامی که می خواندند لا اله الا الله
هنگامی که از پرواز او می دیدند خلق مرگ را …
و همدرد شد با او سنگ و گفت
نیم جانش بر خاک دست هایش در یک قفل بست
تمام کفن اندازه ی یک سایه ماه … او که می کشید هزاران آه
آن من … من سنگ بودم … من که کاش به روی زمین می خوردم
به دستان انسان سیاه پوش بی وجود
و سنگ گفت … من که چهره ی آن بانو ندیدم … اگر می دانست
روزی زیر دستان انسان با سنگ می میرد
از خدا خواسته بود که با دستان پدر و مادرش زنده به گور شده بود.
و او نمی توانست حرفی بزند … و او رفت و آن … و آن انسانها
… خندیدند … و من سنگ گریستم به حال جوانی که از رگبار
خون جان داد … او که رفت چه بی گناه و چه گناهکار او هم رفت
به راستی قضاوت چیست ….
خداوند کیست ؟
خداوند همان واجب الوجود است که سرنوشت مرگ انسان ها
و تولدشان را بر عهده دارد
این همه خدا … کس که می گوید بمیر … مگر جای خدا قضاوت
نکرده است.؟
پرسید جرثقیل از سنگ … و سنگ گفت آرام باش …
زندگی تنها یکبار نیست … خداوند بزرگ است …
او می داند تکلیف دست های ستمکار چیست.
mahdieh // ژوئن 8, 2008 روی 1:58 ب.ظ
yas mikhone inaro?
k@dem_z // ژوئن 22, 2008 روی 2:56 ق.ظ
bia2kzy.blogfa.com
یک نظر بنویسید