یک روز
در یک گوشه ی این کره خاکی
یک باغ بزرگ و قدیمی بود به اسم "ایران".
اما این باغ سال ها بود که یخ زده بود.
خورشید باغ را فراموش کرده بود و پرنده های باغ سالها بود که پرواز را از یاد برده بودند.
بدون گل های باغ شاپرک ها هم غم را ترانه می خواندند.
تا اینکه یک روز با چیزی شبیه یک معجزه یک شاخه گل "یاس" در این باغ جوانه زد.
بوی گل "یاس" که در باغ پیچید شاپرکها لبخند زدند.
پرنده ها پرواز کردند.
گل های دیگر باغ به عشق "یاس" شکفتند و باغ قصه ی ما "ایران" دوباره زنده شد.
من بر این باورم که خدا "یاس" را به باغ ما "ایران" هدیه داد.
چون شاید یک روز عطر "یاس" دوباره "خورشید" را به "ایران" بازبگرداند.
2 جواب تا اینجا
shahrzad // آگوست 30, 2008 در 9:05 ب.ظ |
yani iranam mitoone pishraft kone hala khoobe shoma hanooz enghadr omidvar hasti ke baraye pishrafte iran faryad bezani man enghadr naomid shode boodam ke dige dalili baraye faryad nemididam vali ba ahangaye shoma avaz shodam be pishrafte iran omidvar shodam kash…
amir 66 // سپتامبر 9, 2008 در 11:11 ق.ظ |
baghet abad….