یک روز
در یک گوشه ی این کره خاکی
یک باغ بزرگ و قدیمی بود به اسم "ایران".
اما این باغ سال ها بود که یخ زده بود.
خورشید باغ را فراموش کرده بود و پرنده های باغ سالها بود که پرواز را از یاد برده بودند.
بدون گل های باغ شاپرک ها هم غم را ترانه می خواندند.
تا اینکه یک روز با چیزی شبیه یک معجزه یک شاخه گل "یاس" در این باغ جوانه زد.
بوی گل "یاس" که در باغ پیچید شاپرکها لبخند زدند.
پرنده ها پرواز کردند.
گل های دیگر باغ به عشق "یاس" شکفتند و باغ قصه ی ما "ایران" دوباره زنده شد.
من بر این باورم که خدا "یاس" را به باغ ما "ایران" هدیه داد.
چون شاید یک روز عطر "یاس" دوباره "خورشید" را به "ایران" بازبگرداند.
0 پاسخ تا اینجا
هنوز دیدگاهی دریافت نشده...با پرکردن فرم زیر آغازگر باشید.